تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers * دنياي اين روزهاي من


دنياي اين روزهاي من

روزانه ها

این چند وقته خونه نشین شدم البته خیلی خوبه به کارهای عقب افتاده رسیدم و دیگه از درد معده و پا خبری نیست. وزنم هم کم شده . روزانه پیاده روی هم میکنم.

در مورد کارم هم تصمیم گرفتم از اول ماه برم سره کار ، با اینکه سخته ولی خوب قراره ساعت کارم رو کمتر کنم که هنوز کامل در این باره با مدیرمون حرف نزدم. ببنیم خدا چی میخواد.

هر روز توی وبهای مختلف میچرخم. و به کارهای خونه میرسم . هر روز هم از شرکت زنگ میزنن که تصمیم گرفتی یا فلان چیز چطوریه و از این چیزها.

* چند روز پیش برادرم و خانومش و مامان اومدن و دو سه روز موندن و یه روز رفتیم در*بندر و یه روز هم جمشید*یه و پارک * ارم و خلاصه خوب بود.

این روزها یه درگیری ذهنی دارم که تو ادامه مطلب مینویسم.

هر کس هم رمز میخواد بگه.

* به دعاهاتون شدیدن محتاجم. خیلی برام دعا کنید.

* خدایا خیلی به کمکت نیاز دارم. منو دست خالی بر نگردون. آمین.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:59 توسط آسموني|

سلام * در راستای تصمصم خانه نشین شدن. فعلا یک ماه مرخصی بدون حقوق گرفتم و در خانه هستم تا ببینم چی پیش میاد. روزی یک ساعت پیاده روی میکنمم و زبان میخونم و به مسایل خونه میرسم.

* خدایا ما رو به حال خودمون وامگذار و بهترین راه رو جلوی پامون قرار بده. آمین.

* ادامه مطلب هم همون رمز قبله. هر کس رمز نداره بگه تا براش بفرستم.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 13:15 توسط آسموني|

سلام

یه چند وقتی بود همسری اصرار داشت که دیگه نمیخواد بری سر کار. البته به خاطر اینکه همش خسته بودم و این پای چپم هم همش سر میشه و از زانو به پایین درد میکنه. از اون طرف همسری دیر میاد خونه و اون موقع من خسته ام و حوصله ندارم باهاش حرف بزنم و کلن زیاد همو نمیبینیم و زیاد با هم حرف نمیزنیم. دیگه همسری هم اصرار داشت که دیگه منم نیام سره کار تا از یه طرف بتونم استراحت کنم و از طرف دیگه بتونم به قضیه بچه بهتر برسم . تازه میتونم زبانم رو با جدیت بیشتری ادامه بدم و کسلاس ورزش هم میتونم برم و این هیکل رو از این چاقی برهانیم. ان شاءا...

در همین راستا دیروز به مدیرمون گفتم و اونم گفت خوب زودتر برو و دیرتر بیا. البته خیلی دو دلم ولی خوب میتونم حقوق بیکاریم رو بگیرم و استراحت هم بکنم. مامانم ، همسری ، خواهرم و دوست همکارم موافقن ولی خودم دودلم. به نظر شما چیکار کنم.

* خدایا همه ما رو به بهترین مسیر هدایت کن. آمین.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 10:3 توسط آسموني|

سلام بچه ها

این اولین پست سال ۹۱ است. امیدوارم که سالی خوب و پر از موفقیت برای همه باشه و هر کی به هر آرزویی داره برسه. آمین.

عاشق فصل بهارم. آخه من خیلی سرمایی ام ولی زمستونها چون سرده همش دوست دارم برسم خونه و یه جای گرم پیدا کنم. ولی بهار خیلی عالیه هم گرک نیست و هم سرد نیست. هوا دیر تاریک میشه. آدم به همه کارهاش میرسه و دوست دارم همه جا برم. من که عاشق این فصلم.

عید هم روز اول که خونه مامان همسری رفتیم و فرداش هم اول رفتیم خونه برادرش که همه اونجا بودن و از اونجا عازم اصفهان شدیم. همسری شنبه اش که پنجم باشه اومد تهارن و دنبال کار و بارش. اصفهان هم یه جریانهایی پیش اومد که منو برد به قبل از ازدواج و جریاینهای اون موقعها. من که یک روز دپرس بودم و با خودم جدال داشتم تا تونستم به احساسم غلبه کنم. واقعاً نمیدونم چی بگم. همون روز هم با خواهری رفیتم هتل    عباسی و ناهار خوردیم و رفتیم توی باغش و خلاصه خیلی خوش گذشت .

منم ۱۱ فروردین اومدم و ۱۳ هم با خانواده همسری رفتیم بیرون و تا آخر شب اونجا بودیم. بادبادک هم هوا کریدم. در کل خوب بود و خو ش گذشت ولی من زیاد از این جاری اولیه خوشم نمیاد. یه حالتهایی داره که اصلن خوشم نمیاد. یه دقیقه شاده و یه دقیقه ناراحت.

خدا نوشت: خدایا همیشه هوامون رو داشته باش و حاجت دل همه رو بده. بچه ها لطفاً برام دعا کنید .

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 14:26 توسط آسموني|

دیروز همسری نیومد خونه ، البته قرار بود که دیگه تا ۱ و ۲ بیاد ولی کارش طول کشید و مجبور شد شب بمونه. من که دیگه نصف شب هر چی بهش زنگ میزدم بر نمیداشت دیگه داشتم سکته میکردم. اینقدر دعا کردم که خدا رو شکر کردم وقتی ساعت ۵ و نیم بهم زنگ زد.

دیروز هم من صبحش رفتم سبزه و ماهی و وسایل سفره هنت سین رو خریدم و ماهی برای شب عید هم خریدم که ایشالا سبزی پلو درست کنم. به مامان اینا هم زنگ زدم و خیلی اصرار داشتن که عید بریم اونجا. ببینیم چی پیش میاد. همه چیز به کار همسری بستگی داره.

* خریدهای عید هم انجام شد. یه شلوار جین برای خودم و دو تا روسری ، مانتو هم که قبلن خریده بودم. کفش هم که هر چی گشتم چیز خاصی پیدا نکردم. همش از این عروسکی هاست . من نمیدونم چرا هر سال همه اینها رو میارن و هیچ تنوعی نمیدن. حالا امروز برم ولی عصر شاید یه چیزی پیدا کردم.

برای همسری هم به شلوار و یه جوراب خریدم. البته باید یه بلوز هم براش بخرم ولی چون خودش نمیاد خرید خیلی سخت میشه.

* امسال هم سال اژدها و یا به روایتی نهنگ است. سال خوب و پر باری براتون آرزو میکنم و ایشالا همه به اون چیزهایی که دوست دارین برسین. ایشالا خدا حاجت ما رو هم امسال بده. آمین.

  پ . ن.: وای همین الان فهمیدم مستانه جون مامان شده . از ته دل براش خوشحالم. خدایا این حس خوبو نصیب همه چشم انتظارا بکن. آمین.

پ . ن .۲:

دوست دارم فقط بنویسم ولی نمیدونم چی ، خیلی این روزها چشم انتظارم و خیلی از این چشم انتظاری بدم میاد. دوست داشتم یکی میومد و آخرش رو بهم میگفت و میفهمیدم چی میشه. خدایا به همه مقدساتت قسمت میدم که چشم انتظارم نذاری و حاجتم رو روا کنی. خدایا خیلی دوستت دارم و منتظرم که حاجتم رو بدی. ازت خواهش میکنم.

امروز یعتی ۲۸ ام شرکت ناهار داد و همه دور هم جمع شدن. این همکارم هم نی نیش رو آورده بود و همه شرکت رو به هم ریخته بود. امروز هم باید برای همسری پیرهن بخرم.

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 11:6 توسط آسموني|

خونه تکونی تموم شد. گلدونها و کاور وسایل برقی و کمدها و لباسها تمام شد. البته فقط ملافه ها مونده که باید همه رو بندازم تو ماشین. البته زیاد هم نیستن.

ولی خرید لباس و اینها مونده نه برای خودم نه برای همسری. شاید امروز برم و یه چیزهایی بخرم.

دیرو زهم رفتم آرایشگاه و موهام رو کوتاه کردم و یه صفایی هم دادم. خیلی احساس سبکی میکنم.

مامان اینها همش میگن بیا و من هم موندم چیکار کنم. همسری میگه که بریم شیراز ، ولی با این وضع کار همسری ، بعید میدونم.

* هلی ایشالا فردا زایمان داره وای من که خیلی براش خوشحالم و ذوقش رو دارم. ایشالا زایمان خوبی داشته باشه و خدا صدقه همه اونهایی که دوست داره حاجت منم بده. آمین یا رب العالمین.

* امسال زیاد حال و هوای عید رو احساس نمیکنم ، نمیدونم من اینطوریم یا شما هم اینطورین؟ البته چهارشنبه   سوری نزدیک است ، از الان که دارن بمب میزنن . خدا به خیر بگذرونه . البته از وقتی که من ازدواج کردم هیچ سالی بیرون نرفتم.

فعلن خبر خاصی نیست تا بعد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 12:6 توسط آسموني|

سلام

شنبه رفتم دکتر ولی اصلن ازش خوشم نیومد. این دومین باری بود که پیشش میرفتم اونوقت میگه یه آزمایش مینویسم برو انجام بده ماه بعد بیا در صورتیکه میتونست این رو سری قبل که پیشش رفتم بگه. نه اینکه هر سری میرم فقط چهار تا کلام بگه و تمام. سری قبل هم گفت برو هفته دیگه بیا که بهتر باشه. هر سری ۴ تا کلمه میگه. منم تصمیم گرفتم دیگه پیشش نرم.

همسری باز هم شبها دیر میاد خونه. خودش میگه جبران میکنم. ما هم که مثل همیشه میسازیم.

دیر اومدن شبهای همسری باعث میشه که منم دیر بخوابم و صبحها سخته که پاشم در نتیجه هر روز دیر میرسم شرکت. حالا اگه دو روز دیگه عذر منو خواستن در جریان باشید.

* عشق   ممنوع هم که تمام شد و یکی از بهترین سرگرمیهای ما هم تمام شد . خیلی دلم براش سوخت. همکارای منم میگن مقصر خود سمر بوده ولی به نظر من مهند بیشتر مقصر بوده.

* پرده ها شسته شد و پنجره ها رو هم تمیز کردم. فرشها رو هم که داده بودم بیرون ، آوردن. جمعه هم که آشپزخانه رو تمیز کردم. فقط مونده خرده کاریها مثل گلدونها و چیز میزهای کوچک.

راستی زهرا جون گفته بود مگه چند تا پنجره دارین. والا ما خونمون دوبلکسه و دو ردیف پنجره داره که هر کدام سه متره، یعنی در کل ۶ متر پایین و ۶ متر بالا. ولی با بخارشو تمیز کردن راحته.

* هنوز عیدی های ما رو ندادن و همه توی شرکت منتظرن ببینن که انتظار به سر میاد.

چیزی تا عید نمونده ولی هوا بس ناجوانمردانه سرد شده. جمعه هوا خوب بود منم شنبه کاپشن نپوشیذم و آنقدر لرزیدم ، از شانسمون برف هم اومد.

* خدایا مثل همیشه هوامون رو داشته باش و هر چیزی که صلاحه برمون پیش بیار. ما که تلاشمون رو میکنیم ولی هیچ وقت تنهامون نذار.

تا بعد

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 9:58 توسط آسموني|

سلام بچه ها

این روزها حال خوشی نداشتم. اول تصمیم گرفتم که دیکه ننویسم. ولی بعد دیدم باید روحیه داشت.

قبلاً هم مشکلاتی بزرگتر داشتم که الان که به اون موقع فکر میکنم میگم خدا رو شکر که تونستیم اون مشکلات رو پشت سر بذاریم. پس الان هم میتونم.

البته اینم بگم که این همسری اصلن همکاری نمیکنه . این روزها که خیابونها خیلی شلوغه و همه دارن خرید میکنن منم میرم برای خودم یه گشتی میزنم وهمش زن و شوهرها رو که میبینم با هم دارن خرید میکنم با خودم میگم یعنی خدایی این همسری ما نشد یه روز زود بیاد خونه بگه بیا با هم بریم خرید یا حداقل اینقدر از اون موقع گذشته که مثل یه سایه تو ذهنم مونده. دیگه بسه خیلی غر زدم.

* چند وقت پیشها که برای خودم ۲ تا مانتو خریدم یعنی اولین بار بود که رفتم از اتاق پرو و راضی اومدم بیرون و همون موقع دوتاش رو خریدم. با این حساب از سخت ترین خرید که همانا مانتو باشه راحت شدم.

دیروز هم برای همسری یه شلوار خریدم که به کم براش گشاد بود و امروز باید برم عوضش کنم.

* راستی اینم نگفته بودم حدود یه هفته پیش ضبط و باند و کلاً سیستم ماشین همسری رو دزدیدن. این دومین باره که سیستم ماشین همسری دزدیده میشه. آی ما حرص خوردیم البته خودش هم خیلی ناراحت بود ولی خوب چون اصلن مسایل امنیتی رو رعایت نمیکنه. دیگه ما هم سعی کردیم بزرگ منشانه برخورد کنیم و ازش گذشتم. کاپشنش هم توی ماشین بود و کلیدها و شارژرش هم توی کاپشنش بود که توی این چند روز هم کلیدش دادم براش ساختن. از جمهوری هم رفتم یه شارژر براش خریدم.

کلاً این همسری من مثل بچه میمونه همش باید مواظبش باشی.

* دیروز هم عروسی پسر خالم بود که چون دور بود دیگه نرفتم. خاله هم زنگ زد و گت چرا نیومدین و از این حرفها . خوب از یه طرف روحیه خوبی نداشتم و از طرف دیگه راه دور بود این بود که صرف نظر کردم.

* یه عکس دونفره داشتم که برای عروسی برادرم بود داده بودم روش کار کنن. چند روز پیش رفتم درستش کنم که زیاد خوب نشده بود. قرار شد دوباره درستش کنه و برم بگیرمش. کاشکی خوب بشه.

* اینم بگم که  ۳ تا از پرده ها رو شستم و یکی دیگش مونده که این هفته ایشالا میشورمش. باید فرشها رو هم بدم بشورن ولی همسری مقاومت میکنه . ببینم چی میشه. هر چیزی حدی داره . این همسری ما هم تنبلی رو از حد گذرونده حالا خوبه خودش نمیخواد فرشها رو بشوره.

دوست جونها میخونمتون و دوستتون دارم.

خیلی برام دعا کنید.

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 14:59 توسط آسموني|

این پست برای دل خودمه و درد دل با خدا


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 14:54 توسط آسموني|

خیلی وقتها حرف دارم که بزنم ولی خوب من آدمی نیستم که خیلی اهل نوشتن باشم. با این حال از وقتی که وبلاگم رو باز کردم بهتر شدم.

* دیروز توی تاکسی یه آقایی داشت میگفت چقدر خوب بود اگه ما می رفتیم و یه بسته پول نو میگرفیتم تا به جای این پولهای داغون توی دست مردم روواج داشته باشه و این کار یه کار فرهنگیه ، با اینکه یه مقدار گرونتر میشه یه بسته اش رو از فردوسی گرفت. خوب این هم یه ایده ای ، به نظر من هم بد نیست ولی هر کسی حاضر نیست اینکار رو بکنه، تازه به نظر من باید فرهنگ درست نگه داشتن پول رو به مردم یاد داد، چون بالاخره این پولها هم یه روزی داغون میشن اگه بد نگهداری بشن.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 12:14 توسط آسموني|


مطالب پيشين
» روزهای در مرخصی + دلیل مرخصی و ذهن مشغول من
» مرخصی یک ماهه + یک اتفاق باورنکردنی
» تصمیم جدید
»
» روزهای پایانی سال
»
» حال و هوال عید و از هر دری ...
» حال و هوای این روزها و ...
» خدایا ...
» عنوان ندارد
Design By : Pars Skin